هاني و عشق بازي
قايم باشك بازي منو و بابايي
البته اتاقي كه منو روزانه توش حبس ميكنند جز دوتا پرده ، چيزي نداره كه پشتش قايم شم !
از دست اينجانب همه چيزو جمع كردن ...

بابايي هم واسه اينكه دلمو نشكونه خودشو به اون راه ميزنه كه نميدونه من كجا قايم شدم .




واي اين چيه ؟
اين تبليغ مورد علاقه منه كه تلويزيون داره پخش ميكنه !
بازي رو ول كردم چسبيدم به تلويزيون 

به پنپرزم نخنديد كه از پشت پيداست ، چند وقت دیگه اينم میشه مد روز
تا يه آهنگ پخش بشه ، چه شاد چه غمگين من حركات موزون خودمو اجرا ميكنم

پله بازي
من واسه اين جاها ساخته شدم ، تا پام ميرسه خونه بابابزرگ سريع ميرم سراغ راه پله ها 
البته قبل از شروع بازي ميرم سلام بابابزرگم ميكنم و چندتا ماچش
ميكنم، بعد ميرم سراغ راه پلشون ( بزرگي گفتن ، كوچكي گفتن )

به ماماني ميخندم كه هر چي داد ميزنه كه بيام پايين من بالاتر ميرم !

ماماني نترس ...

ببين منو ...

بسه ديگه ، دارم ميام پايين !

اينجا بر فراز پشت بام خونه بابابزرگ نشستم و به زيبايي اين جهان تامل ميكنم

چه طبيعت زيبايي ! چه هواي پاكي ، انگشت به دهن موندم

تا باشه از اين سايت هاي خوب و آموزشي 
ماماني از وقتي به اين سايتها مراجعه كرده تا دلم هواي خاك بازي ميكنه ديگه مثل قديما اخم و تخم نميكنه !
http://www.hawzah.net/fa/MagArt.html?MagazineArticleID=24851&MagazineNumberID=4119
http://www.pourali.net/1388/05/320.html

آخ پام ...
آخه مامان جون اين سايتها بهت نگفتن كه ديگه كفش پام نكني ؟

هر چه سنگ روي زمين بود جمع كردم دور تا دور خودم

خيلي دلم ميخواد مزه اين سنگ ريزه ها را بچشم ولي تا ميبرم نزديك دهانم ماماني دعوام ميكنه !
كاش توي اون سايتها راجع به آزادي مطلق كودكان جهت خوردن اجسام مختلف هم صحبت ميكردن !



هاني و عشق بازي
